از روی میوه ها سیب سرخی برداشتم و بدستش دادم. دوباره لبخندی بر لبانش نشست.

آروم و بامتانت گفت: آدم بعضی وقتا ناراحتی اتفاقاتی رو می خوره که هر چه سعی هم می کرد باز تغییری نمی کرد.

من هم باید مثل بابام رفتار می کردم، مثل بچه یک پهلوان.

باید تموم تلاشم رو می کردم تا دژ سقوط نمی کرد. مهم مردم سرزمینم بودن. حفاظت از دژ حفاظت از سرزمینم بود.

من جنگ ای کردم که هم مایه افتخار شد و هم حسرتم. بابام از همون بچگی به من فنون جنگ و رزم رو یاد گرفته بود. مادرم مثل دیگر زنان سرزمین به من خرد و اندیشه و حیا رو یاد گرفته بود. یادگرفته بودم بعضی وقتا با قدرت جسم و بعضی وقتا با قدرت اندیشه جنگ کنم.

افتخار می کنم در اون لحظه به جنگ با سهراب رفتم. اون جوونی بود که از سرزمین دشمن اومده بود و من اونو یک دشمن می دیدم.

پهلوانان دژ از اون شکست خوردند و من باید کاری می کردم. پس لباس رزم به تن کردم و بسان شیری به میدون رفتم.

جنگ ای با افسوس  آموزشی

جنگ شروع شد و در جنگ با اون فهمیدم که این جوون قدرتی بسیار زیاد داره و براحتی شکست نمی خورد، اما من تموم سعی رو کردم. در آخر در دستان اون اسیر شدم. راه آزادی من ظاهرم بود پس کلاه خودم رو برداشتم و اون از دیدن زنی در لباس رزم شوکه شد و با فریب دادنش تونستم به دژ باز گردم.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   گوگل، آمازون و فیسبوک کارمندان خود رو چیجوری استخدام می کنن

افتخار بزرگیه که من مثل یک مرد با سهراب جنگیدم اما…

افسوس سهراب به طرف مرگش می شتافت و از دست من کاری برنمی اومد. بارها آرزو می کردم کاش قدرت بیشتری داشتم، اون وقت سهراب رو به بند می کشیدم و می تونستم از هویتش خبردار شم. شاید جلوی یک مرگ تلخ و دردناک گرفته می شد.

افسوس!

سکوت تلخی فضای خونه پر کرد. براستی اگه داستان تغییر می کرد چه می شد؟ کاری نمی شه کرد داستان نوشته شد و تغغیرناپذیره.

دستهایش رو در دستانم گرفتم. در چشمان زیبایش نگاه کردم و گفتم: افسوس؟ تو کاری رو انجام دادی که افسوس و ناراحتی نداره. تو واسه مراقبت از مردمون سرزمین به میدون جنگ رفتی و نشون دادی که یک زن قدرتی زیاد داره.

تو یکی از زنان قهرمون تاریخ شاهنامه شدی. زنان وقتی قصه تو رو می خوندن به خودشون که یک زن هستن افتخار می کنن.

قصه تو قصه شجاعت و قدرت یک زنه.

چه خوش گفت فردوسی حکیم:

زنی بود برسان گردی سوار همیشه به دجنگ اندرون نامدار

کجا نام اون بود گردآفرید زمونه ز مادر اینجور ناورید.

دسته‌ها: آموزشی

دیدگاهتان را بنویسید