انسان شناسی فرهنگی واجتماعی وتاریخی

مطالعة جنبه های فرهنگی،اجتماعی وتاریخی زندگی انسان، انسان شناسی فرهنگی مردم شناسی ویا انسان شناسی اجتماعی وتاریخی نامیده شده است.این شاخة بزرگ که خود به معنی سه شاخه است و گاهی به انسان شناسی فرهنگی و گاهی هم به انسان شناسی اجتماعی موسوم است،به مطالعة فرهنگ واجتماعیات در زندگی انسان می پردازد،ازقبیل آداب ورسوم،شعائرومناسک،ارزش هاوعقاید،ذوقیات،هنر و موسیقی،مذاهب، ادبیات،علوم و فنون و همچنین به مطالعة منشأ تغییرات وتحولات و تکامل آن ها در

تاریخ انسانی بحث می کند.اولین بار این رشته به دست دانشمند مسلمان،ابو ریحان بیرونی و سپس به دست عالم اسلامی ابن خلدون مطرح شد و در حال حاضریکی از بزر گترین شاخه های انسان شناسی را تشکیل می دهد.در نزد علمای جدید دراروپا، ارتباط تنگاتنگی میان انسان شناسی فیزیکی و زیستی با انسان شناسی فرهنگی وجود دارد.موضوع پیوستگی و ناپیوستگی میان حیوانیت و انسانیت،همراه با تضاد میان طبیعت و فرهنگ،یکی از موضوعات بسیار مورد نزاع در عصر روشنگری می باشد.در این شاخه از این مطلب بسیار مهم بحث می شود که،انسان خلّاق فرهنگ است و نزدیک شدن انسان ها به هم تضاد های میان فرهنگ ها را تبدیل به اتحاد می کند واین مطلب را می رساند که،همچنان که انسان دارای یک دین واحد باید باشد،دارای یک جهان بینی و یک ایدئولوژی ویک فرهنگ واحد نیز باید باشد.(کبیر:31)

 

2-1-4-ضرورت انسان شناسی

ضرورت شناخت انسان در دو بعد ظاهر می شود:

اول:بعد نظری،در این قسمت معرفت انسان به مثایة بخشی از جهان بینی زمینه ساز جهان بینی صحیح وحرکت زا خواهد بود.شناخت انسان به عنوان آیه و نشانه و مظهر خالق وآفرینندة اوزمینه ای جهت درک درست رابطة انسان وجهان ونقش وموقعیتش در هستی می باشد.این شیوةمعرفتی هم در قرآن و هم در حدیث به کار رفته است:«سَنُریهِمْ آیاتِنَافِی الْافَاقِ وَفِی اَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ َشَیْءٍ شَهیدُ»[1] یعنی به زودی نشانه های خود را در افق های گوناگون و در دل هایشان بدیشان خواهیم نمود،تا برای شان روشن گردد که او حق است، آیا کافی نیست که پروردگارت خود شاهد هر چیزی است؟«وَفِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ *وَفِی أَنْفُسِکُمْ أَفَلاَتُبْصِرُونَ»[2]و در روی زمین برای اهل یقین نشانه هایی (متقاعد کننده)است و در خود شما،پس مگر نمی بینید.در دو آیه فوق نفس انسان به عنوان آیه و علامت معرفی شده است،که تفکر وتعقل در آن، می تواند فرد را به حقانیت نظام آفرینش راهبر شود.در احادیث اولیای دین آمده است که«من عرف نفسه فقد عرف رّبه».هر کس خودش را بشناسد،پس خدایش را شناخته است.از این جا معلوم می شود که معرفت انسان امّ المعارف است.

دوم:بعد عملی،شناخت ظرفیت ها و استعداد ها و امکانات انسان کمک  مؤثری در شناخت او به منظور

طراحی برنامه های فردی و جمعی خواهد بود،لهذا تصویری که از انسان ارائه می دهیم وتوصیفی که از امکانات واستعداد های او به عمل می آوریم،در بعد عملی ومهندسی جامعه نقش بسزایی دارد و به همین جهت است که علی(علیه السّلام) می فرماید:معرفة النفس انفع المعارف.معرفت نفس وخود شناسی    سود مند ترین معارف است(همان:31،32)

ای صفاتت آفتاب معرفت                              آفتاب چرخ بند یک صفت

پس به صورت عالم اصغر تویی                     پس به معنی عالم اکبر تویی[3]

 

2-1-5-یگانگی یا دوگانگی انسان

از جمله مباحث مربوط به انسان این است که آیا انسان موجودی مرکّب ومزدوج است و یا واقعیتی بسیط و واحد می باشد؟آیا انسان موجودی ثنوی است که از انضمام جسم وجان پدید آمده است؟یا موجودی واحد است.آیا صرفاً روحانی است و مجرد یا فقط جسمانی است و مادی؟

همه فلسفه های طبیت گرا و ماده گرا(ناتورالیسم وماتریالیسم)در این باور هم عقیده اند که انسان جوهری جسمانی و مادی است و همه مظاهر انسانی از قبیل علم و ادراک،تعقل واراده و عشق از شئون و مراتب همین جوهر مادی است!فلاسفه حسی و تجربی اروپا نظیر هیوم در روحانی بودن جوهر وجود انسان تشکیک کرده وحتی آن را نفی کرده اند!در مقابل این گروه،فلسفه های روحی وعقل والهی،علاوه برجوهر جسمانی بودن،جوهر روحانی بودن آن را هم استدلال کرده اند و او را موجودی در اصل روحانی و در فرع جسمانی می دانند.(همان:49)

2-1-6-گرایشات فطری

در بحث گرایشات فطری می خواهیم بگوییم که،انسان یک سلسله تمایلاتی دارد که فطری و ذاتی اوست،او از این کشش های اختصاصی بهره مند است و سایر مخلوقات واجد آن ها نیستند.از میان گرایشات انسانی تنها به ذکر پنج گرایش بسنده می کنیم:

1-حقیقت جویی:مقولة«حقیقت» را می توانیم مقولة«دانایی»یا مقولة«دریافت واقغیت جهان»هم بنامیم.گرایش به کشف واقعیت ها آن چنان که هستند،درک  حقایق اشیاء«کما هی علیها»،این که انسان می خواهد جهان را،هستی را،اشیاء را آنچنان که هستند دریافت کند.(مطهری،74:1389)

2-گرایش به خیر وفضیلت:این گرایش به تعبیر دیگر از مقولة اخلاق است.اموری هست که انسان به آن ها گرایش دارد نه به دلیل این که منفعت است بلکه به دلیل این که فضیلت و «خیر عقلانی» است،منفعت خیر حسی است وفضیلت،خیر عقلی.«فضیلت»مانند گرایش انسان به راستی از آن جهت که راستی است ودر مقابل تنفر از دروغ.

3-گرایش به جمال وزیبایی:در انسان گرایشی به جمال و زیبایی-چه به معنی زیبایی دوستی وچه به معنی زیبایی آفرینی که نامش هنر است-به معنی مطلق وجود دارد.این هم خود یک گرایشی است در انسان وهیچ کس نیست که از این حس فارغ وخالی باشد.(همان:79،80)

4-گرایش به خلاقیت وابداع:این گرایش در انسان هست که می خواهد خلق کند وبیافریند،چیزی را که نبوده به وجود بیاورد.همین طور که علم،هم وسیله ای بوده برای زندگی وهم خودش برای انسان هدف بوده است،خلاقیت هم چنین بوده است.

5-گرایش به عشق وپرستش:مسئله عشق خصوصاً در آن جا که با پرستش توأم می شود و بلکه هر عشقی که  به  مرحلة عشق واقعی  برسد(یعنی حساب شهوات را باید  جدا کرد) به  مرحلة  پرستش  می رسد،یعنی این دو تفکیک پذیر نیستند.(همان86،82)

2-1-7- عمل گرایی

عمل گرایی به عنوان یک مکتب فلسفی درآمریکای قرن بیستم پدیدآمد.هرچند فلسفه های سنتی قدیمی تر بردیدگاهی از واقعیت از پیش موجود مبتنی بودند که به موجب آن حقیقت امری پیشینی،یعنی مقدم بر تجربه انسانی ومستقل ازآن تلقی می شد،عمل گرا ها ادعا کردندکه حقیقت حکمی موقتی است که از تجربه اخذ می شود.فیلسوفان عمل گرا توجه خویش را به آزمودن پیامد های اعمال انسان به روش دقیق علمی معطوف داشتند.

عمل گرایانی همچون چارلزاس پیرس(1839-1914)،ویلیام جیمز(1842-1910)،جورج هربرت مید(1863-1931)،جان دیویی(1859-1952)ضمن رد فلسفه قدیمی تر،معتقد شدند فلسفه را باید برای حل مسائل انسانی به کارگرفت.به عقیده اینان ایده ها را باید بر پایه پیامد های آن ها درعمل مورد قضاوت قرار داد.(گوتک:115)

ازنظرعمل گرایی جهان شناسی مقوله ای مستقل ازذهن یا تجربه انسان نیست.قانونمندی اشیاء نیز چیزی جدای از ذهن آدمی نمی باشد.این تصور ما است که به چیزها  قانونمندی می بخشد. این درمعرفت شناسی عینیت حقیقت را انکارمی کند.اعتبار طبیعت مدیون آدمی است واین ذهن انسان است که این اعتبار را به وجود می آورد.بنابراین به گفته جیمز«حقیقت آن چیزی است که اعتقاد به آن برای ما بهتر باشد.»مکتب عمل گرایی انسان را موجودی طبیعی-اجتماعی می داند.عمل گرایی همان اعتباری را که برای طبیعت قائل است برای انسان نیز می پذیرد.انسان را به عنوان یکی ازاجزاءتشکیل دهنده طبیعت وکاملاًپیوسته به آن می داند.البته طبیعت ازدیدگاه عمل گرایی فرایندی باز و پویا و درحال تحول است نه نظامی بسته ومکانیکی،بنابراین انسان نیزموجودی درحال تغییر و تجدید مستمراست.عمل گرا به استعداد های نهائی درآدمی قائل نیست.دیویی استعداد های نهفته را،اموری مبهم و نامشخص معرفی             می نماید.ازنظرعمل گرایی ارزش ها نسبی هستند.واقعیت دارای خصوصیت نسبی و زمینه ای است درجهان شناسی،معرفت شناسی و ارزش ها این ویژگی مطرح است. قضایای ارزشی مانند قضایای علمی توجیه  می شوند.(باقری وعطاران،117:1376)

 

2-1-8- نوعمل گرایی

پسانوگرایی به مجموعه ای از واکنش هایی اطلاق می شودکه درمعارضه با فلسفه عصر نوگرائی وپیش فرض های آن صورت گرفته است.فلسفه پسانوگرایی اساساً به مقابله با بنیاد گرائی،ماهیت گرائی و واقع گرائی برخاسته است.به نظرریچارد رورتی مفروضات اصول گرائی مورد اعتقادمشترک فلاسفه برجسته قرون شانزده،هفده وهیجده میلادی،همان پیش فرض هائی هستندکه باید مردود شناخته شده وکنار گذارده شوند.به عقیده نیچه،هایدگر،فوکو وژاک دریدا قدمت این قبیل پیش فرض های مردود به قدمت متافیزیک بوده وتجسم عینی آن را به بهترین وجه شاید بتوان در دیدگاه افلاطون مشاهده کرد.

پسانوگرایی نیچه جریان فکری فلسفی است که درمدت یک قرن درصحنه اندیشه نوگرایی حضور داشته است.اندیشه افرادی مانند هایدگر،نیچه و فرید هریک به نحوی ازدرون نوگرایی علیه آن قد علم کردندآغازاندیشه انتقادی پسانوگرایی است.(جهان بیگلور،59:1378)

نوعمل گرایی در واقع رنسانسی درحوزة فلسفة آمریکایی است همچنین نوعمل گرایی به روز شده عمل گرایی قدیم است هرچند رویکردی انتقادی به آن دارد؛امروزه عمل گرایی  بر روی مکاتب  مختلف فلسفی مثل تحلیل زبانی،نظریه انتقادی،تجربه گرایی منطقی،پدیده شناسی  و ساختارگرایی سایه افکنده است.البته عمل گرایی کلاسیک ونوعمل گرایی که فیلسوفانی مثل سوزان هک،هابرماس، کواین،اپل،اکو و ریچارد رورتی حامیان آن هستند شباهت ها و تفاوت هایی وجود دارد.درهردو زندگی انسان اساساًعمل است و از این رو هرچیزی حتی نظریه به عمل تعلق دارد و نیزدر هردو،رویکرد طبیعت گرایانه غالب است.به عنوان مثال، کواین دراواخرقرن بیستم با طرح معرفت شناسی طبیعی شده اش از عمل گرایی دفاع کرد.این رویکرد تحت تأثیرعلم و داروینیسم در نزد دیویی و رورتی کاملاً مشهور است.ازطرف دیگر،ازنظررورتی تفاوت هایی بین عمل گرایی کلاسیک و نوعمل گرایی وجود دارد ورورتی درفلسفه و امید اجتماعی به این تفاوت ها اشاره می کند:نوعمل گرائی صرفاً ازدوجنبه به عمل گرایی قدیم تفاوت دارد.رورتی خود دراین زمینه می گوید:”نخست آن که ما نوعمل گراهای جدید،به  جای تجربه یا  ذهن یا وجدان  که نوعمل گرایی  قدیمی به آن ها  می پرداختند،دربارة  زبان  صحبت می کنیم.جنبةدوم این است که همة ما آثارکوهن،هنسن،تولمین وفایرابند را خوانده ایم و از این رو به اصطلاح «روش علمی»ظنین شده ایم”.بنابراین ازنظر وی دو چیز وجه ممیز نوعمل گرایی ازعمل گرایی قدیم است:زبان و روش علمی.(اصغری،57،56:1389)

رورتی معتقداست که نوعمل گرایی به واسطة عنصرزبانی،عمل گرایی کلاسیک را اصلاح می کند. اومعتقداست که عمل گرائی زبان شناختی،عمل گرائی را در سه حرکت اساسی اصلاح می کند:اولاً،این عمل گرایی به عمل گرایانی نظیر جیمز و دیویی به دلیل رد انواع روش ها و اهداف فلسفه سنتی تبریک می گوید.ثانیاً،تلاش های آنان را برای بازسازی آنچه که نبایدبازسازی شود.سرزنش می کند،ثالثاً،صرفاًاین نظر را می پذیردکه زبان برای تهیة مصالح فلسفه قابل دسترس است.)هیل دبراند،108:2003)[4]

دربارة روش علمی نیزبایدگفت که درنوعمل گرایی چون اصالت علم دیگراهمیت والایی ندارد؛ازاین رو«روش علمی»نیز کنار گذاشته  می شود.لذا  نوعمل گراها تحت تأثیر کوهن و فایرابند به روش علمی بی اعتماد هستند.رورتی نیزتحت تأثیرکوهن وکتاب ساختارانقلاب های  علمی او روش علمی را رد   می کند. درست است که دیویی از روش علمی صحبت کرده ولی هرگزنتوانست این روش را تبیین کندجیمز نیز از روش پراگماتیکی بحث می کند که بیشتر بر ضد افلاطون گرائی تأکید داشت.

بین پسانوگرائی ونوعمل گرایی رورتی نیز شباهت هایی چند دیده می شود.مثلاًدر این دوجریان فکری نوعی نقدمتافیزیک عقل محورغرب وجوددارد.هردومنکرچیزی بنام متافیزیک ومسائل بنیادی آن هستند.رورتی خود را یک متفکرپسانوگرا می داند وحتی گاهی ازاصطلاح«ماپسانوگراها»استفاده می کند و لو این که وی بیزاری اش از این اصطلاح را اعلام می کند.اومی گویدکه من گاهی خودم را به خاطر دیدگاه های عمل گرایی ام دربارة حقیقت و عقلانیت یک«پسانوگرا»می دانم؛ولی ازاین برچشب ها بیزارم.(اصغری:59)

[1] سوره فصلت  آیه 53

[2] سوره ذاریات آیه21و20

[3] – مثنوی،مولوی،2.

[4] -Hildebrand